به دنبال آسمان شب – سفرنامه ماکو (۳)

از اولین روزی که عکس کلیسای زُر زُر رو دیدم سه چهار سالی میگذره. اونم نه عکس روز بلکه عکسی که امین از دوستانم در شب از کلیسا گرفته بود. بعدها هم مجمدرضا یکی دیگه از دوستانم عکس کلیسای زُر زُر رو تو شب با جبار گرفته بود.

جبار یه صورت فلکیه٬ صورت فلکی که در آسمان زمستان و در بیشتر طول شب رو در آسمان هست و معروف ترین صورت فلکی زمستانست. منم اگر زمستان به اینجا میومدم قطعا جبار رو به عنوان شاخصه ی آسمان انتخاب میکردم.

از همان روز فکر عکاسی از این کلیسا در سرم بود و سال های گذشته هم چند باری تلاش کردم تا به این منطقه سفر کنم و بتونم از کلیسا عکاسی کنم.

روزی که ماکو گرام شروع شد و من مصمم به شرکت در آن شدم٬ با خودم گفتم حالا دیگه وقت عکاسی از کلیسای زُر زُر است اما قبلا از زبان محمدرضا درباره ی سختی ورود به کلیسا و عکاسی٬ مخصوصا در شب شنیده بودم اما در مورد تخت جمشید و پاسارگاد هم قبلا همین را به من گفته بودند اما با اینکه عکاسی از تخت جمشید و پاسارگاد کار راحتی نبود٬ من آن ها را در شب عکاسی کردم و سه بار موفق به گرفتن مجوزش شده بودم.

آخه میدونی٬ علاقه ی خاصی به عکاسی شب از سایت های تاریخی دارم و علاقم  به عکاسی از سایت های تاریخی که در فهرست میراث جهانی ثبت شده اند٬ خیلی بیشتر هم هست.

با کادر اجرایی که تماس گرفتم٬ به من گفتند مجوز جور میشه اما همیشه کار از محکم کاری عیب نمیکنه. واسه همین چند تا از عکس هایم که در مجلات مختلف چاپ شده بود را همراه خودم به ماکو بردم تا اگر مجوز جور نشد٬ خودم برای دریافت مجوزش اقدام کنم.

سایت های میراث جهانی٬ مکان هایی هستند که زیر نظر یونسکو به عنوان میراث جهانی انتخاب میشوند که بخشی از آنها تاریخی و تعداد کمتری از آنها طبیعی است.

کلیسای زُر زُر هم به همراه تعدادی از کلیساهای ارامنه٬‌در فهرست میراث جهانی ثبت شده بودند و همین موضوع حساسیت عکاسی شب از این کلیسا رو برای من بیشتر میکرد و برای عکاسی از کلیسا مصمم تر میشدم.

راهی ماکو شدیم به امید اینکه فرصت عکاسی از کلیسا فراهم شه.

شب دوم سفر بود که راهی روستای هاسون شدیم چرا که اقامتمون داخل این روستا بود. روستا شرق ماکو بود و کلیسا جنوب ماکو٬‌هر چه به سمت روستا میرفتیم٬ من حس دور شدن از کلیسا رو داشتم که اصلا حس خوبی نبود چرا که از هدفم دور میشدم.

هنوز یک ساعت از ورودمون به روستا نگذشته بود که خبر محیا شدن شرایط مجوز رسید بهم.

مدت ها بود که منتظر این مجوز بودم و طبیعتا در بستن وسایل و راهی کلیسای زُر زُر شدن درنگ نکردم.

شب ساعت ۱۲ بود که به ورودی زُر زُر رسیدیم و باید بقیه ی مسیر رو پیاده میرفتیم تا کلیسا.

کلیسا در مجاورت دریاچه ی سد بارون بود.

نور ماه که این شب ها به تربیع دومش نزدیک و نزدیک تر میشه٬ تمامی دشت و همچنین دریاچه ی سد بارون رو نورپردازی عجیبی کرده بود و با چشم و بدون نیاز به چراغ قوه میشد مسیر را تشخیص داد.

من و پنج نفر از دوستانی که همسفر بودیم پای پیاده راهی کلیسا شدیم. از دوردست و به کمک نور نه چندان کم ماه٬ میشد وجود کلیسا را تشخیص داد.

هر چه به کلیسا نزدیک تر میشدیم٬ وهم بیشتری وجود من رو فرا میگرفت و بنای کلیسا هم بزرگ و بزرگ تر میشد تا اینکه به بنای کلیسا رسیدیم. عظمت وصف ناپذیر کلیسا من رو در خودش حل کرده بود و بر خلاف همیشه که بلافاصله پس از رسیدن به محل عکاسی٬ مشغول سر هم بندی وسایل عکاسی میشوم٬ این دفعه چند دقیقه ای رو به کلیسا خیره ماندم و از عظمتش لذت بردم.

چند کادر مختلف در اطراف کلیسا رو امتحان کردم تا بعد از مدت ها که به این کلیسا رسیدم٬‌بهترین ثبت ممکن رو داشته باشم.

به سمت جنوب ماه رو داشتیم و جلوه ی زیبایی از کلیسا مشخص نبود.

دور تا دور کلیسا را چرخیدم تا منظره ی بهتری از کلیسا پیدا کنم و بالاخره زاویه ی مناسبی از کلیسا را پیدا کردم و ردی از حرکت ستاره ها را در پشت کلیسا ثبت کردم.

 

در مدتی که دوربین در حال عکاسی بود به مسیری فکر میکردم که برای عکاسی از این کلیسا طی کرده بودم و حالا در حال عکاسی از یک آرزو بودم.

نور تاسیسات سد بر روی بخش بالایی کلیسا آن را شبیه به حلقه ی زحل کرده بود که بخش طلایی سیاره ی زحل است و از قضا زحل هم در آسمان بود. نظامی گنجوی در مدح زحل شعری در کتاب لیلی و مجنونش دارد که آن شب در کنار کلیسا مدام زیر لب زمزمه اش میکردم و جالب است که نظامی سالها پیش از اختراع تلسکوپ این شعر را سروده است.

کیوان مسنی علاقه آویز                                                                کز آهن تیغ اون کند تیز

صدای شاتر دوربین از یک طرف و صدای زوزه ی باد از یک طرف دیگر و ما شش نفر که در کنار کلیسا مشغول گپ زدن در مورد ماکو بودیم.

از همان روز اول ورود به ماکو که آرارات را دیدم شیفته اش شدم٬‌شبیه دماوند بود و دماوند هم مظهر بزرگی. حس همزاد پنداری عجیبی با آرارات داشتم و تلاش دومم برای عکاسی از آسمان شب را برای آرارت کردم.

برای ثبت آرارات باید به نزدیکی مرز بازرگان میرفتیم تا منظره ی بهتری از آرارات داشته باشیم اما میگفتند مرز امکان عکاسی در شب ندارد. من که به شنیدن ((نه)) عادت ندارم و این موضوع بارها به من اثبات شده بود٬ برنامه ای برای عکاسی از آرارات در کنار مرز بازرگان در ذهن چیدم.

سه شنبه شب بود که راهی مرز بازرگان شدیم٬ برای دیدن آرارات.

آرارات غرق در ابر بود و هر چه به سمت تاریکی هوا میرفتیم٬ شانس برای ثبت آرارات در شب کمتر میشد.

اما میشد از منظره ی روز آرارات و ابرها و باران های پی در پی عکاسی کرد.

در میان ابرهایی که آرارات را در آغوش گرفته بودند٬ مشغول عکاسی از آرارات شدم.

لحظه به لحظه آرارات بیشتر در ابر فرو میرفت و ما بیشتر از منظره لذت میبردیم.

هوا که تاریک شد٬‌رعد و برق ها آسمان آرارات را روشن میکردند اما خبری از ستاره های آسمان شب نبود و شاید همین موضوع بهانه ای باشد برای دوباره دیدن ماکو.

برای برنامه ریزی یک سفر دوباره به ماکو.

دلم راضی نمیشد که از ماکو بروم بدون آنکه بیشتر از این از آسمان شب عکاسی کنم.

قبل از اینکه جای جدیدی را انتخاب کنیم به باغ خانوادگی احسان رفتیم٬‌باغ میوه ای زیر نور ماه.

درختان شلیل و سیب و هلو و آلو در زیر نور ماه و احسان که به ما اجازه ی چیدن میوه های رسیده را داد. زیر نور ماه قدم میزدم و میوه میچیدم. حسی که هیچ گاه فراموشش نخواهم کرد.

شاید خیلی ساده به نظر برسد اما لحظه ای که زیر نور ماه میوه های درختان را میچیدم غرق لذت بودم.

شلیل های رسیده و هلوهای زعفرانی که سنگینی وزنشان درختان را سر به زیر کرده بود.

مقداری میوه برای یک روز آینده چیدیم و تعدادی از میوه ها را هم همانجا خوردیم و کم کم باید به فکر رفتن می افتادیم.

رفتن به جای جدیدی برای ثبت آسمان شب.

تعریف ستون های بازالتی را شنیده بودم.

همان ستون هایی که حاصل انجماد گدازه های آتشفشانی است. این صخره ها یادگاری از دوره ی سوم زمین شناسی است. همان سال هایی که بخشی از آسمان شب بالای سر ما در حال تشکیل بود.

ستون های بازالتی در زمین و بخشی از آسمان شب در بالای سر زمین در حال تشکیل بودند.

داستان جالبی است و میتواند موضوع خوبی برای یک ثبت شب باشد.

راهی ستون های بازالتی شدیم.

در زیر نور ماه میشد ستون ها را دید٬ ستون هایی که تا بالای آسمان رفته بودند و انگار به ستاره ی قطبی اشاره میکنند.

عمر این ستون های بازالتی با فاصله ی بعضی از ستاره های بالای سرشان یکی بود و این یعنی روزی که ستون ها در حال تشکیل بودند٬‌نور ستاره های بالای سرشان از محل ستاره به سمت زمین آمده است و حالا ما آن نورها را میبینم.

شب را در کنار ستون های بازالتی ماندیم و شانس آوردیم که هوا ومهتابی و صاف بود.

دوربین را به سمت ستون ها گذاشتم و مشغول عکاسی از آنها با بخش شمالی آسمان شب و ستاره ی قطبی شدم.

درست کنار ما و ستون های بازالتی ماشین ها در حال تردد بودند و هر ازگاهی نور ماشین ها بر روی ستون ها می افتاد و ستون ها را روشن میکرد.

هوای خنک و صدای چیریک چیریک شاتر دوربین و  نور ستاره ها و منشورهای بازالتی ترکیبی بود که ماکو را در ذهن من حک کرد.

اینجا ماکوست ٬ ما بر بام ماکو و در کنار چشمه ی چنگیز خان نشستیم و به ماکو مینگریم.

ماکویی که پر از خاطره شد.

از کلاهک سنگی و بزرگ ماکو٬ از آرارات٬ از چشمه ثریا٬ از باغچه جوق٬ از مردمش٬ از خوک٬ از هاسون ٬ از عشایر پر مهرش٬ از زُر زُر و از ماکو خاطرات ساختیم.

اینجا در بام ماکو نشستیم و به شهری نگاه میکنیم که آسمان شب کلیسایش و ستون های بازالتی معروفش آن را در خاطرم حک میکند.

در بام ماکو نشستیم و به نورهایی نگاه میکنیم که هر کدام از خانه هایی می آید که قصه های مختلفی برای روایت دارند.

به ماکو بیایید و از زبان مردمش داستان بشنوید.

ستاره هایش را ببینید و اسمان شبش را لمس کنید.

سفر ما فردا به پایان میرسد و به تهران بر میگردیم اما ماکو و آسمان شبش در ذهن من میماند و برای بیشتر دیده شدنش تلاش میکنم.

بدون دیدگاه

ارسال دیدگاه

اجرا شده توسط: همیار وردپرس