به دنبال زُر زُر و عشایر – سفرنامه ماکو(۲)

اگرچه هنوز خیلی از جاهای ماکو رو ندیدم اما از ماکو که بگذریم٬ اطراف ماکو هم فرصت های زیادی برای دیدن طبیعت و تاریخ و حرف مردم دارد. مردمی که اگرچه به ماکو نزدیک اند اما آداب و رسوم متفاوتی نسبت به ماکو دارند.

کنجاوی زیادی داشتم تا از طرفی مردم اطراف ماکو رو بیشتر ببینم و پای حرف هایشان بشینم و از طرفی هم مناطق تاریخی و طبیعی بیشتری رو در اطراف ماکو ببینم.

ماکو از غرب به مرز و آواجیغ ومنشورهای بازالتی از شمال به چشمه ثریا٬ سد ارس و‌رود ارس از شرق به هاسون و خوک از جنوب به سیاه چشمه چالدران ٬‌قره کلیسا٬ سد بارون و کلیسای زر زر میرسه و حیف هست که این همه مکان های هیجان انگیز رو نبینم و این همه تفاوت های فرهنگی زیبا و جذاب رو نبینم و تجربه نکنم.

به عنوان اولین تجربه در رویارپیی با مردم جامعه ی محلی منطقه ی ماکو٬ به روستای هاسون رفتیم.

روستایی در شرق ماکو که در بدو ورود ما به آن ٬یک نفر از روستا برای میزبانی ما آمده بود. از همان برخورد اول متوجه شدم در محیطی پر از عشق به زندگی قرار گرفتم که جریانی از عشق را میتوان در تک تک کوچه های آن یافت.

همان شخصی که برای میزبانی ما آمده بود٬‌ما را به خانه ی دنجش دعوت کرد.

اسمش رحمت بود و فامیلی اش ولی زاده٬‌و همانند نامش پر از رحمت و مهربانی بود برای ما.

خستگی راه را در چهره ی ما که دید٬‌تمامی کوله پشتی ها را داخل ماشینش قرار داد و گفت درب خانه ام منتظر شما هستم.

در همان ورودی خانه ی پر مهرش٬ درختان سیب و آلبالو بود. آقا رحمت گفت هر چه میخواهید میوه بخورید از درخت ها.

وارد خانه اش شدیم و در طبقه ی دوم منزل نقلی اش٬‌جایی را برای ما محیا کرده بود تا احساس راحتی کنیم.

آنقدر از حضور مهمان ها در خانه اش خوشحال بود که نمیدانست باید از کجا شروع کند.

چای را که آورد بدون وقفه شروع کرد به حرف زدن برای ما.

انگار که پنجاه سال منتظر این لحظه و رسیدن ما بود.

آنقدر گفت و گفت و گفت که ما هم سراپا گوش بودیم.

از خدا که پنهان نیست٬ از شما چه پنهان٬ همان قدر که او برای رسیدن مهمان هایش لحظه شماری میکرد٬ من هم برای رسیدن به محیطی به این آرامش لحظه شماری میکردم.

مسلم٬‌همسفر من از ساز عاشقی پرسید و آقا رحمت هم در حالی که چای دوم را میریخت٬ شروع به تعریف کردن از بخش پنهان زندگی اش کرد.

 میگفت اصلی ترین علاقه ی تمام زندگی ام ٬ شکار بود اما ده سال پیش در اثر یک اتفاق شکار را برای همیشه کنار گذاشتم و دلیلش هم شکار پرنده ای بود که بعدا متوجه حضور فرزندانش به دور پیکر بی جان مادرشان شدم.

از همان ده سال پیش تا حالا٬‌تمام وسایل شکارش را از دیوار خانه ی نُقلی اش آویزان کرده بود و میگفت که برای تخلیه ی روحی خودم٬‌شعر میگویم  و ساز میزنم.

تمامی اشعارش به زبان ترکی بود.

ازش خواهش کردیم مقداری از اشعارش را بخواند تا ما هم لذت ببریم.

از انباری خانه دفتری را آورد که یک وجب خاک رویش نشسته بود. حس کردم به دلایلی دل و دماغ نوشتن و سرودن اشعارش را دیگر ندارد اما از این که ما باعث شدیم بعد از سال ها این دفتر قدیمی را بیرون بکشد٬ خوشحال بودم.

دفترش را باز کرد و شروع به خواندن اشعارش کرد.

میگفت همیشه از خودم میپرسیدم که آیا این اشعار برای کسی هم مهم است یا نه؟؟ و اینکه همه ی ما را در حال گوش دادن به اشعارش میدید٬‌شوق عجیبی در نگاهش بود.

ویدیوی شعرخوانی آقا رحمت رو اینجا ببینید.

با اینکه پا به سن گذاشته بود اما ذوقش شبیه ذوق کودکی دو ساله برای رسیدن به آبنبات بود. همان قدر زلال و همان قدر شیرین.

بعد از شعر خوانی آقا رحمت باید راهی یکی از مکان های تاریخی ماکو میشدیم که من سال ها بود برای دیدنش لحظه شماری میکردم. هم برای دیدنش و هم برای ثبت آسمان شبش.

داستانش را قبلا شنیده بودم اما برایم غیر قابل باور بود که در ایران به دلیل در خطر بودن یک کلیسا٬ آن را جابجا کنند تا دیگر در خطر نباشد. کلیسایی که در سال های ۱۳۱۵ تا ۱۳۲۴ میلادی ساخته شده بود و حمله ی موغول و تیمور لنگ و همچنین مهاجرت ارمنیان در سده ی هفدهم میلادی باعث متروک شدن این کلیسا شده بود. در سال ۶۶ و ۶۷ شمسی و درست در سال های پایانی جنگ ایران و عراق پروژه ی ساخت سد بارون شروع شد که ماهیت کلیسا را شدیدا در خطر قرار میداد تا آنجا که به دلیل جلوگیری جلوگیری از غرق شدن کلیسا٬‌آن را به تپه ی بالاتری انتقال دادند.

همین داستان جذاب پشت این کلیسا و زیبایی فوق العادش خیلی وسوسه برانگیز بود تا هر جور شده برنامه ی عکاسی شب از این کلیسا رو یه جوری وسط برنامه هام بگنجونم و بالاخره جور شد.

خیلی تلاش کردیم تا پیش از تاریکی هوا برسیم٬ اما به دلیل دیر محیا شدن مجوز برای عکاسی در اطراف کلیسا٬ مسیر ماکو تا ورودی کلیسای زُر زُر رو در شب طی کردیم و به دلیل آماده نبودن ماشین٬ بخشی از مسیر رو پیاده پیمایش کردیم تا به کلیسا برسیم.

نور ماه که این شب ها به تربیع دومش نزدیک و نزدیک تر میشود٬ تمامی دشت و همچنین دریاچه ی سد بارون رو نورپردازی عجیبی کرده بود و با چشم و بدون نیاز به چراغ قوه میشد مسیر را تشخیص داد.

من و پنج نفر از دوستانی که همسفر بودیم پای پیاده راهی کلیسا شدیم. از دوردست و به کمک نور نه چندان کم ماه٬ میشد وجود کلیسا را تشخیص داد.

هر چه به کلیسا نزدیک تر میشدیم٬ وهم بیشتری وجود من رو فرا میگرفت و بنای کلیسا هم بزرگ و بزرگ تر میشد تا اینکه به بنای کلیسا رسیدیم. عظمت وصف ناپذیر کلیسا من رو در خودش حل کرده بود و بر خلاف همیشه که بلافاصله پس از رسیدن به محل عکاسی٬ مشغول سر هم بندی وسایل عکاسی میشوم٬ این دفعه چند دقیقه ای رو به کلیسا خیره ماندم و از عظمتش لذت بردم.

عکاسی از کلیسا یک ساعتی زمان برد و بعد از اون هم در حالی که دیگه رمقی نمانده بود٬ برای استراحت٬ به سمت ساحل دریاچه رفتیم و تا صبح در کنار دریاچه ماندیم.

صبح روز بعد سه شنبه بود.

از صبح هوای ابری و بارانی سراسر ماکو را پوشانده بود و این هوا برای من که شدیدا گرمایی هستم٬‌ندای لذت بخشی بود.

تمام مدت سفر منتظر روزی بودیم که غبار هوا کمتر بشه تا بتونیم دو قلوهای آرارات رو بهتر ببینیم و اگر شانس با ما یار باشه در شب از آرارات عکاسی کنیم. واسه همین بود که به سمت مرز بازرگان رفتیم تا بتوانیم منظره ی بهتری از آرارات پیدا کنیم.

در مسیرمان به سمت آرارات نقاط سیاه رنگی را در دور دست دیدیم که با نزدیک تر شدنمان دیدیم سیاه چادرهای عشایرند.

چی بهتر از این؟؟ در مسیر آرارات و سیاه چادرهای عشایر

وارد سیاه چادر ها که شدیم همزمان باران نرمی شروع به باریدن کرد. چادر های عشایر را با پشم بز و گوسفند میبافند و خوردن قطرات باران به این چادر ها بوی فرش دست باف نم خورده را تداعی میکرد که بوی آشنای کودکی من بود.

با همین حس خوب وارد چادر عشایر شدیم.

پذیرای عشایر دوغ بود.

دوغی که خودشان از دست رنج خودشان ساخته بودند.

 

بچه ها کم کم یخشان آب شد و با ما که مهمانشان بودیم ارتباط برقرار کردند.

از مادرشان که در حال دوختن بود٬ خواستیم که کمی در مورد بازی های کودکانه زمان خودشان برایمان بگوید.

قایم باشک٬‌گرگم به هوا و بازی های ایرانی که همه ی ما با آنها آشنا هستیم٬ بازی رایج آن ها هم بود.

بحث بازی که شد بچه ها مشتاق بازی شدند٬ نون بیار  کباب ببر که همه میتوانستند دو به دو با هم بازی کنند انتخاب همه ی بچه ها بود.

کف سیاه چادر ها با فرش های دستبافی پر شده بود که در همان نگاه اول ورود به سیاه چادر خیلی جلب توجه  میکرد. وقتی از مادربزرگ در مورد قالی ها میپرسی٬ تاکید خاصی بر روی طبیعی بودن رنگ هایشان دارند. فرش هایی که بچه ها روی آن بازی میکنند٬ درس میخوانند و بزرگ میشوند و با تار و پودش خو میگیرند.

این ها همان بچه هایی هستند که آینده ی ایران و ماکو را میسازند و نقشه ی رنگارنگ ایران را همچون قالی های رنگارنگشان محافظت میکنند.

قبلا عشایر بختیاری و قشقایی را دیده بودم و حالا هم عشایر آذربایجان را میدیدم. یک چیز در همه ی آنها مشترک است و آن هم غیرت به خواستگاه و وطنشان است.

محو تماشای فرش ها و آداب و رسوم عشایر بودم که صدای جلز  و ولز آب بر روی آتش بیرون از چادر توجهم را جلب خودش کرد.

نوبت چای بود٬ چایی که با لیمو عمانی دم شده بود و چای ایرانی بود.

مدت زمان نسبتا طولانی برای دم شدن چای صرف شد که گواه ایرانی بودن چای بود.

وقتی آن را در استکان میریخت لیمو های عمانی دانه دانه به داخل لیوان می افتادند و من هم آب از دهانم جاری شده بود.

عشایر ایران پر از قصه هایی هستند که سالهاست این قصه ها را دل نگه داشتند و سینه به سینه در حال انتقال آن هستند. دوخت سیاه چادر که مادر میگفت یک سالی طول میکشد یکی از رازهایی است که مادران و پدران در دل هایشان از آن حفاظت میکنند و سالها و قرن هاست در حال انتقال آن به یکدیگرند که چطور باید با پشم بز و گوسفند فرش و گلیم و سیاه چادر ساخت.

همین داستان هاست که هویت ایران ماست و نه تنها عشایر بلکه تک تک ما وظیفه ی حفظ و حراست از آن را داریم.

میراثی که آن ها تا به اینجا رسانده اند را ما باید به نسل بعد منتقل کنیم.

بدون دیدگاه

ارسال دیدگاه

اجرا شده توسط: همیار وردپرس